تبليغاتX
بادكنك قشنگ من

بادكنك قشنگ من

گفته هاي يك دختر كوچك

انتقال به پرسين بلاگ

با توجه به امكانات پرسين بلاگ وبلاگ دختر را به آدرس

http://badkonakeman.persianblog.ir/

انتقال دادم

از شما هم ممنونم كه به وبلاگ دخترم سر زديد .

به آدرس جديد هم سر بزنيد .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 16:49  توسط ياسمين  | 

داستان دوم

   ميگويد كه عزيزم تا فردا صبح خوب ميشوي

خرس كوچولو با پدرش ميرود و فردا خوب ميشود

مادر ادم برفي  دستش را مبندد

تا فردا صبح خوب ميشوي

بعد ميروند به شهر بازي  دختر سوار ميشود و ميگويد اين خوب نيست

مادر به دخترش ميگويد به درست رسيدي

، ميگويد بله مامان

و بعد ميگويد تا من هم بگويم

دخترك ميگويد نگويد تا من هم نگويم

مادر زخم را ميبندد و اقا ميگويد چند بار زخم را ميبندي

خانوم دارد كار ميكند

پيشيگولو مي ايد و دختر ميگويد ببخشيد پسرتون را زدم

و بعد ميگويد فردا ميريم تو كشتي

پدر ميگويد من يك كارخونه جديد پيدا كردم 

مادر ميگويد چه كارخونه اي ؟

كارخانه كتاب سازي

ميتوانند بچه ها بيايند ببينند ؟

بله كه ميتونن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 18:25  توسط ياسمين  | 

قصه اول

بادبادك من 

يه روزي حسني با دوستش بادبادك هوا ميكرد . بعد دوست بد جنسشون اومد و گفت كه به من هم ميدين بازي كنم . حسني گفت جرات نكرده كه به تو هم بدم . دوستش كه بهتر بود اونهم جرات نكرد كه بهش بده .

بعد دوست بجنسش رفت پيش مامانش ، مامانش گفت: ببينم چي شده دوستات باهات بازي نميكنند ،

حسني گفت :يه روزي بادبادكش رو به من نداد ، 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:47  توسط ياسمين  | 

سلام

من يه دختر 3.5 ساله هستم كه قصه و مطلبي كه به ذهنم ميرسه ميگم بابام مينويسه 

عكسهاي دوست داشتنيم رو هم ميذارم اگه دلتون خواست برام نظر بديد

بابام برام ميخونه

بابام قول داده از خودش چيزي ننويسه

پس همه مطالب مال منه

حتي اتفاقاتي كه تو روز برام ميفته و.....

منتظر نظر شما هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:16  توسط ياسمين  |